مسابقه...
شاهزاده اسلی ترين من رو به يه مسابقه دعوت کرده که گويا متفاوت از بقيه مسابقه هاست که تا حالا برگزار شده. برای شرکت توی مسابقه بايد اين بازی فلش رو که من لينکشو براتون گذاشتم دانلود کنين و تا می تونين امتيازتون رو توی بازی بالا ببرين. چون انتخاب نفرات اول بر اساس امتيازهاست نه مرحله ها. برای اجرای اين بازی برنامه فلش پلير رو هم لازم داريد که لينک اونم برای کسايي که ندارنش گذاشتم. بعد از اينکه توی بازی Game Over شدين بايد يه عکس (مثل اين عکسه که من اين پايين گذاشتم) از بازی بگيرين و بفرستيد واسه شاهزاده.(عکسه رو آپلود کنيد و لينکشو بديد بهش.)
اينم عکس نمونه:

برای آشنايي بيشتر با اين مسابقه، برين به وبلاگ حکایت شاهزاده
اين طوری هم که بوش مياد جايزه مسابقه بايد چيز باحالی باشه (به قول جعفرپاتر: باهال) راستشو بخايد منم هنوز نمی دونم که جايزش چيه. شاهزاده به من گفت می خواد بعد از اينکه نفرات برتر رو اعلام کرد، بگه جايزشون چيه تا اونا که تو مسابقه شرکت نکردن تأسف بخورن!
و اما دوستاني که من به اين مسابقه دعوتشون می کنم:
مصطفی جون/عشق هری پاتر جون/آرین جون/جعفرپاتر جون/لگولاس جون/هادی جون/محمد جون/جادوگر کبیر جون/ساسان جون/بهنوش خانوم/پریناز خانوم/نگین خانوم/سپیده خانوم/پگاه خانوم
اگه طلبه بودين تو بازی شرکت کنين دوستاتونم دعوت کنين و لينک بازی رو هم بذارين. ولی از من می شنويد زياد خودتون رو خسته نکنيد. چون تا من هستم امکان برنده شدن شما هيچه. هنوز تو بازی های فلش هيشکی رو دست من نيومده!

خوب، بريم سراغ بازی جعفر پاتر:
(اين چيزايي رو که اينجا نوشتم با دقت بخونيد. يه چيزاي جالبی داره که حتما به دردتون می خوره.)
رنگ: نارنجی+ سبز فيروزه ای
غذا: همه غذاهای سنتی مخصوصا آش رشته و کشک بادمجون
ميوه: انار+ کيوی
حيوان: تمساح + مار
ورزش: فوتبال + واليبال
تيم فوتبال: استقلال + بايرن مونيخ + ايتاليا
بازيکن: مجتبی جباری ----- کريسيانو رونالدو
کشور: ايران + ايتاليا + يونان
فصل: زمستون
درس: بستگی به معلمش داره
موزيک: رپ + پاپ + سنتی
خواننده: شادمهر + محسن نامجو + ياس ----- 50 cent + Metallica + Enrique
بازيگر: محمدرضا فروتن + گلشيفته فراهانی + باران کوثری ----- کيت وينسلت + آنتونيو باندراس
فيلم: کافه ستاره + دايره زنگی ----- تروی + ارباب حلقه ها
بازی: World of Warcraft + Age of Empiers + Prince of Persia
عدد: 7
شخصيت ايرانی: مرد: کورش بزرگ (برای آشنايي بيشتر اینجا کليک کنيد) زن: آرتميس (برای آشنايي بيشتر اینجا کليک کنيد)
شاعر: فردوسی + مولانا + فروغ فرخزاد ----- آخليوس يا آشيل (همون که رولينگ، از يکی از اشعارش به عنوان مقدمه يادگاران مرگ استفاده کرده. البته من به خاطر اون دوستش ندارم. آشيل يه شعر در وصف کورش سروده که من به اون خاطر ازش خوشم اومده!)
نويسنده: آرمان آرين + سيمين دانشور + دکتر شريعتی ----- پائولو کوئيلو + مايکل ر.ف
علم: باستان شناسی + نجوم
زبان: پهلوی + اوستايي
هنر: خوشنويسی + نويسندگی
کتاب: هری پاتر و تالار اسرار + گات ها + پارسيان و من:
من رمان «پارسيان و من» رو بعد از هری پاتر خوندم. باور کنيد جذابيتی که اين کتاب برای من داشت، هری پاتر و هيچ کتاب ديگه ای نداشته. از خيلی جهات مي شه اين مجموعه داستان رو با هری پاتر مقايسه کرد و به نظر من تو خيلی از اونا از هری پاتر بالاتره! مثلا همونطور که همتون می دونيد، مهم ترين نکته آموزشی هری پاتر اهميت عشق ورزيدن به همديگه ست. و آرمان آرين )نويسنده پارسيان و من( هم سعی کرده همين نکته رو محور اصلی داستانش قرار بده. ولی نه فقط عشق ورزيدن به آدمها. عشق به خدا و بعد عشق به وطن! چيزهايي که رولينگ هيچ کجای داستانش به اونا کوچکترين اشاره ای نکرده. ولی در عوض همين دوتا باعث شده که «پارسيان و من» حداقل واسه من جذاب تر از هری پاتر و هر داستان ديگه ای باشه. شخصيت های اين داستان، بيشتر، شخصيت های اسطوره ای و تاريخی ايران هستن و توی اين داستان، از پهلوونی و عياری گرفته تا جادو و جادوگری وجود داره. واسه همين يه جورايي مي شه بهش گفت هری پاتر ايرانی!
برای آشنايي بيشتر با اين رمان سه جلدی اینجا کليک کنيد.
متأسفانه هرچی گشتم نتونستم نسخه های pdfش رو گير بيارم تا بذارم براتون. ولی اگه يه کم پرس و جو کنيد و به چندتا کتابفروشی و کتابخونه سر بزنيد حتما می تونيد پيداش کنيد.
باور کنين ارزشش رو داره.

راستی می خواستم تو اين پست، يه تيکه از قسمت بعدی خاطرات رو هم بذارم. ولی بعد ديدم اگه همش رو يه جا بنويسم بهتره. پس فعلا
هاگوارتز، خانه رؤيايي من
بعد از اينکه به مهمونخونه پاتيل درزدار و از اونجا به
کوچه دياگون رفتم، خوشحال از اين که به تنهايي خودم رو برای ورود به دنيايی که متعلق به اون بودم، آماده می کردم، چيزهايي رو که دامبلدور توی ليستش نوشته و به من داده بود خريدم. بعد به ايستگاه کينگزکراس رفتم و طبق نوشته های دامبلدور، خودم رو به سکوی نه و سه چهارم رسوندم و آروم آروم از پله های قطار هاگوارتز بالا رفتم. برای پيدا کردن کوپه خالی مجبور بودم همزمان با راه رفتن در طول راهروی قطار، نيم نگاهی به داخل کوپه ها داشته باشم. کوپه های قطار پر بود از بچه هايي که مثل من دست ها و صندلی های کنارشون پر بود از کتاب ها، قفس های جغد يا گربه هايي که روی صندلی ها خوابيده بودند و وسايل ديگه ای که برای ورود به مدرسه جادوگری مورد نياز بود. بالاخره چشمم به يه کوپه خالی افتاد. بی درنگ وسايلم رو روی صندلي های کناری اون انداختم و روی صندلی نزديک به در نشستم و در رو هم پشت سرم بستم. احساس کردم خستگی ای که از صبح به خاطر راه رفتن زياد مثل يه روح تو بدنم لونه کرده بود از پاهام بيرون خزيد. هنوز مدت زيادی از نشستنم نگذشته بود که در کوپه باز شد و پرده جلوی در کنار رفت. به نقطه ای روی در، که تقريبا همسان با قد و قواره خودم بود خيره شدم و منتظر موندم تا صورت کنجکاو يکی از دانش آموزها رو در اون نقطه ببينم. ولی بعد از چند لحظه به جای صورت، تن فردی رو ديدم که با ورودش تقريبا تمام در کوپه رو اشغال کرده بود. اگه قفس و کتاب هاشو نمي ديدم مطمئنا فکر می کردم که اون يکی از معلم های مدرسه است. بالاخره سرش رو وارد کوپه کرد. با وجود اين که من جلوی در نشسته بودم، اون بعد از نگاهی چند لحظه ای به داخل کوپه، تازه چشمش به من افتاد. با اين رفتارش دوباره همون احساس ناخوشايند توی پرورشگاه برای چند لحظه در وجود من شروع به جوشيدن کرد. اون پرده رو کامل کنار زد و با حالت ملتمسانه ای گفت:
- اِ … من روبيوس هاگريد هستم… می خواستم بپرسم که… اگه ممکنه… می تونم تو اين کوپه بشينم؟
- من ترجيح می دم تنها باشم!
احساس کردم با اين حرف من جا خورد. بعد از کمی مکث از کوپه خارج شد و در رو هم پشت سرش محکم بست.
بعد از اون قطار شروع به حرکت کرد. در طول مسير يکی دو بار چوبدستی «پر ققنوسم» رو توی دستهام گرفتم و چند بار بالا و پايينش کردم ولی دوباره اون اتفاقی که تو مغازه اليوندر رخ داد تکرار نشد. (که البته بعدا علتش رو فهميدم.)
قطار با سرعت از کنار کوه ها و دشت ها و درختايي که کم کم سبزيشون با رنگ زرد مخلوط می شد می گذشت و من فقط به مقصد فکر می کردم. به مدرسه ای که در دامن کوه بنا شده بود. توی ذهنم ساختمون پرورشگاه رو مجسم می کردم که به جای خيابون ها و ساختمون های بلند و کوتاه، اطرافش پر بود از کوه های سر سبز و جنگل های انبوه و صدای سوت قطار که محيط مدرسه رو پر کرده بود. ولی نه!! اين صدای سوت قطاری بود که همين الآن توش نشسته بودم. وقتی به خودم اومدم که ديگه قطار ايستاده بود. از پنجره سيل دانش آموزايي رو می ديدم که از قطار پياده می شدند. با عجله وسايلم رو برداشتم و از قطار خارج شدم.
بلافاصله بعد از پياده شدن از قطار وزش باد ملايمی رو احساس کردم که به آرومی صورتم رو نوازش می داد. چشمام رو که برای چند لحظه ای بی اختيار بسته شده بودن باز کردم. برای چند لحظه احساس کردم که روی يه بلندی ايستادم و به چراغ های کم نوری که تو يه گودال سوسو می کنند نگاه می کنم. ولی بعد که بالا رو نگاه کردم فهميدم که اين چراغ ها چيزی نبودند جز انعکاس چراغ هايي که توی قلعه ای بزرگ و باشکوه روشن بودند. قلعه ای که با اون چيزی که من توی ذهنم تصور می کردم، از زمين تا آسمون فرق داشت. درياچه و تاريکی اطراف اون من رو به ياد اولين اردوی پرورشگاه می انداخت. اردويي که برای من بهترين فرصت برای مجازات کسايي بود که مستحق مجازات بودند. دنبال بقيه دانش آموزا به طرف قايق هايي که روی سطح آب شناور بودن و احتمالا قرار بود ما رو به طرف قلعه ببرن، به راه افتادم. بعد با سه نفر ديگه روی يکی از قايق ها سوار شدم و اون به آرومی به سمت هاگوارتز شروع به حرکت کرد…
هميشه دوست داشتم يه فرصت پيش بياد تا درباره علايقم تو داستان هری پاتر حرف بزنم که خدا رو شکر مصطفی جان اين فرصتو پيش اورد. راستشو بخوايد من زياد دوس ندارم تو وبلاگم از خودم حرف بزنم. بيشتر دوس دارم نقش يه راوی رو داشته باشم(واووو!). نمی دونيد چه لذتی داره يه داستان بنويسي که توش هری پاتر دشمن حساب بشه! البته اين نظر منه. چون از شخصيت هری پاتر نفرت دارم. می دونم که فکر می کنيد تظاهر می کنم. ولی واقعا ازش بدم مياد. در عوض شما تام ريدل رو ببينيد. اون وقار و غرورش باعث شد از کتاب 2 عاشقش بشم.
خوب انگار زياد حرف زدم. بريم سراغ مسابقه آق مصطفی:
افسون:“ShieldariusHorcrucs”
نام فارسی: «شيلداريوس هورکروکس»
کار:
اين افسون يه سپر مدافع برای هورکروکس ها درست مي کنه که اين سپر مدافع توانايي اينو داره که به متجاوز حمله کنه. و البته صاحب هورکروکس رو شناسايي کنه. (از راه مطابقت روح توی خودش با روح طرف)
روش کار:
بعد از گفتن اين افسون بايد طلسمی رو که مي خوايم روی متجاوز به هورکروکس، اجرا بشه به زبون بياريم. برای مثال برای کشته شدن متجاوز بايد اين طلسم رو روی هورکروکس اجرا کرد:
“ShieldariusHorcrucs AvadaKedavra” (که به نظر من بهترين کاريه که مي شه کرد)
محدوديت ها:
1- اين طلسم ممکنه به هورکروکس (و البته روح توی اون) آسيب جدی برسونه. (البته فقط تو بعضی موارد اتفاق ميفته)
2- اين سپر مدافع در آن واحد فقط مي تونه يه طلسم رو روی متجاوز اجرا کنه.
3- و اين که اگه روی اين سپر مدافع يکی از افسون های ممنوعه گذاشته بشه، مجازاتش به اندازه همون طلسم های ممنوعه، يعنی روبوسی کردن با دمنتورها تو آزکابانه! يعنی در اين صورت مي شه گفت اين طلسم چهارمين طلسم ممنوعه هستش (البت به قول وزارت خونه ای ها)
و اما دليل اختراع اين افسون:
دليل درست کردن اين افسون هيچی نميتونه باشه جز اينکه ديگه از اين به بعد يه بچه کوچولوی عينکی نياد راحت دفترچه خاطراتی رو که واسه کلمه کلمش اون همه زحمت کشيده شده رو خراب کنه! ولی کاش رولينگ قبل از اون يه همچين افسونی رو اختراع می کرد!

آها! راستی يادم رفت درباره اسم طلسم توضيح بدم. Shield همون طور که می دونيد به معنی سپره. يعنی تقريبا اين همون شگرد رولينگ واسه اسم گذاشتن روی طلسم هاست.
خوب اينم از جادوی پيشنهادی ما. اميدوارم خوشتون اومده باشه.(به خصوص آق مصطفی) وقت داشتيد حتما رو هورکروکس هاتون امتحانش کنين!
راستی اينم بگم و برم. واقعا بايد منو ببخشيد که دير به دير بهتون سر می زنم. آخه اين روزا سرم خيلی شلوغه. خير سرم ساله ديگه کنکور دارم و مثلا دارم درس می خونم.
خلاصه ببخشيد ديگه
تا بعد...
... با وجود اين که ادا کردن اين جمله برام خيلی سخت و ناراحت کننده بود تمام سعی خودمو کردم که اين جمله رو مؤدبانه بگم:
- متأسفم قربان، منظورم اينه که پروفسور ممکنه به من نشون بديد؟
بر خلاف انتظارم دامبلدور دستش رو توی جيب بقلش کرد و يه چوبدستی خيلی کوچيک تقريبا مثل همون چوب دستي ای که مادام کول هميشه دستش مي گرفت از جيبش بيرون آورد و نوک اون رو به سمت کمدی که گوشه اتاقم بود نشونه گرفت و يه تکون معمولی به اون داد. تا به خودم اومدم ديدم شعله های آتش داره از توی کمدم زبونه مي کشه و بعد از چند لحظه با يه اشاره ديگه شعله هاخاموش شدن. بی اختيار جيغ بلندی کشيدم و از روی تخت به عقب پريدم. نگاهم را از کمد به چهره ی خونسرد دامبلدور و بعد به چوب دستيش انداختم و حريصانه گفتم:
- از کجا مي تونم يه دونه از اينا گير بيارم؟
- به موقعش، فکر کنم يه چيزي تو کمدته که تلاش مي کنه از اونجا بيرون بياد. برو و در کمدت رو باز کن!
منم با وجود اينکه هيچ ميلی به اين کار نداشتم رفتم و در کمد رو باز کردم. جعبه ای رو که در بالای کمدم در حال تکون خوردن بود پايين آوردم.
- بازش کن!
به اجبار ازش اطاعت کردم و بعد از باز کردن در جعبه، محتوياتش رو روی تختم ريختم. دامبلدور که انگار قبل از باز کردن جعبه مي دونست چي از توش بيرون خواهد اومد، در حالی که چوب دستيش رو توی جيبش ميذاشت گفت:
- بايد اينها رو به صاحبانشون بر گردونی و از اونها عذر خواهی کنی؛ من بايد مطلع بشم که تو اين کار رو حتما کردی و بهت هشدار ميدم که دزدی کردن در هاگوارتز غير قابل بخششه.
- چشم قربان!
- تو اولين نفری نيستی که بايد بتونه توانايي های جادويي خودشو مهار کنه و اولين نفر هم نخواهی بود. همه جادوگران جديد بايد در زمان ورود به دنياي ما اين رو قبول کنن و پيرو قوانين ما باشن. وگر نه اين رو بدون که هاگوارتز مي تونه دانش آموزاشو اخراج کنه و وزارت سحر و جادو… البته بايد بدونی که همچين وزارت خونه ای هم وجود داره…قانون شکن ها رو به طرز جدی تری مجازات مي کنه.
- چشم قربان!
بعد از برگردوندن وسايلم(!) به جعبه يکدفعه ياد يه چيزی افتادم.
- من هيچ پولی ندارم!
دامبلدور يه کيسه چرمی از جيبش بيرون آورد و اون رو بهم داد و گفت:
- هاگوارتز برای کسايي که برای خريد کتاب و ردا به پول احتياج داشته باشن بودجه ای رو در نظر گرفته تو احتمالا برای خريد چندتا کتاب ورد جادويي دست دوم…
- شماها از کجا کتاب ورد جادويي مي خرين؟
- از کوچه دياگون، من فهرست همه وسايلی رو که برای تحصيل در هاگوارتز بهشون احتياج داری…
- تو هم با من مياي؟
- قطعا اگر…
- من به تو احتياجی ندارم من عادت دارم کارامو خودم انجام بدم… چجوری ميشه به کوچه دياگون رفت قربان؟
باز هم بر خلاف انتظارم دامبلدور دستش رو توی جيبش کرد و فهرست وسايل مورد نياز رو بيرون آورد و توضيح داد که چطوری می تونم از اينجا به مهمانخانه پاتيل درزدار برم.
- پس کی بايد تمام چيزام رو بگيرم؟
- تمام جزئيات روی دومين کاغذ پوستی که در پاکتت هست، قيد شده. تو اول سپتامبر از ايستگاه کينگزکراس حرکت می کنی. يه بليط قطار هم داخل پاکته.
دامبلدور ايستاد و دستش رو دوباره دراز کرد. اين بار بدون درنگ من هم دستم رو به سمتش دراز کردم. ولی يک دفعه يه چيزی يادم اومد،
- من مي تونم با مارها صحبت کنم. اين رو وقتی برای گردش به روستا رفته بوديم فهميدم. اونا منو پيدا کردن و تو گوشم زمزمه کردن. آيا اين برای يه جادوگر چيز معموليه؟
دامبلدور بعد از يک لحظه درنگ گفت: «اين بعيده. اما بی سابقه نيست»
صداش بی اعتنا بود، اما چشم هاش کنجکاوانه صورتم رو ورنداز می کرد، بعد از يه مدت نسبتا طولانی دستم رو رها کرد. او آرام آرام به سمت در رفت و گفت: «خداحافظ تام، تو هاگوارتز می بينمت.»
و من هم بعد از اون روز با تمام شور و شوقی که از درونم زبانه مي زد برای رسيدن به اول سپتامبر روز شماری می کردم...
پيرمرد جادوگر
...روی تخت خشک اتاقم نشسته بودم و مشغول خوندن کتاب بودم. کاری که من هميشه تو تنهاييهام انجام مي دادم. ولی اين بار بر خلاف گذشته به جای اينکه خودم از مطالعه کردن دست بکشم صدای در باعث شد سرمو از پشت کتاب بيرون بيارم. بعدش صدای خانم کول از پشت در بلند شد.
- تام؟ ملاقاتی داری. ايشون آقای دامبرتونن... ببخشيد، دامبلدورن. اومدن که بهت بگن... خوب، خودشون بهت ميگن.
بعد از اون در باز شد و مرد مسن و نسبتا بلند قدی وارد اتاق شد. تا به حال همچين تيپ و قيافه ای رو برای يه مرد تو اين سن نديده بودم. واقعا برام عجيب بود؛ موهای بلند و نقره ای، عينک هلالی که نسبت به هيکلش خيلی کوچيک به نظر ميومد، رداش به قدری بلند بود که وقتی راه مي رفت صدای کشيده شدنش رو روی زمين مي شد احساس کرد، رنگ رداش هم به شدت توی چشم مي زد. انقدر مات و مبهوت، غرق در تماشای شمايلش بودم که متوجه نشدم دستش رو برای دست دادن با من دراز کرده. بعد از کمی مکث بالاخره باهاش دست دادم. اون روی صندلی کنار تختم نشست و گفت:
- من پروفسور دامبلدور هستم.
- پروفسور؟! اين يه چيزی مثل دکتره؟ برای چی اينجا هستين؟ اون شما رو آورده تا نگاهی به من بندازين؟
به دری اشاره کردم که خانم کول تازه از اونجا خارج شده بود.
- نه، نه.
- باور نمي کنم. اون مي خواد که من معاينه بشم، مگه نه؟ راستش رو بگو!
ولی اون مرد فقط به من لبخند مي زد. واسه چند دقيقه خيره بهش نگاه کردم و منتظر موندم که حرفی بزنه. ولی اون چيزي نگفت برای همين من دوباره ازش پرسيدم:
- تو کی هستی؟
- بهت که گفتم. اسم من پروفسور دامبلدوره و در مدرسه ای به نام هاگوارتز کار می کنم. من اومدم تا بهت پيشنهاد بدم که تو مدرسه م درس بخونی. يعنی اگه بخوای که بياي... تو مدرسه جديدت درس بخونی.
اين حرفش منو خيلی عصبانی کرد. آخه من اون زمان به هيچکس اعتماد نداشتم. همه به خاطر کارهام تو پرورشگاه ازم فرار می کردن. با عصبانيت بهش پشت کردم و گفتم:
- تو نمی تونی منو دست بندازی! نوانخانه! اين همون جاييه که تو ازش اومدی، مگه نه «پروفسور» !؟ آره، البته... خوب من نميام، فهميدی؟
صبور بودن اون مرد عصبيم مي کرد. دوست داشتم سرم فرياد بکشه.
- من از نوانخانه نيومده م، من يک معلم هستم و اگه آروم بشينی، بهت درباره هاگوارتز توضيح مي دم. البته اگه دوست نداری مدرسه بياي کسی مجبورت...
به مسخره بهش گفتم:
- مي خوام اونجا رو ببينم.
- هاگوارتز... مدرسه ايست برای افرادی با توانايي های ويژه...
- من ديوونه نيستم!
- مي دونم ديوونه نيستی، هاگوارتز مدرسه ديوونه ها نيست. مدرسه جادوگريه.
- جادو؟!!
- درسته.
سر جام ميخکوب شدم. اصلا انتظار همچين حرفی رو نداشتم. حالا ديگه مطمئن شده بودم.
- اون...اون جادوگريه؟! پس کاری که می کنم جادوگريه؟!
- چه کاری می تونی بکنی؟
با هيجان گفتم:
- هر کاری. من مي تونم چيز ها رو بدون لمس کردن جابجا کنم. من مي تونم حيوون ها رو بدون اينکه تربيت کنم، مجبور به انجام کاری کنم که خودم مي خوام. من مي تونم اتفاقای بدی رو برای کسانی پيش بيارم که اذيتم می کنن. حتی اگه بخوام مي تونم باعث صدمه خوردنشون بشم. من...من می دونم که متفاوتم. من مي دونستم که استثنايي ام. هميشه می دونستم که چيزي هست.
دامبلدورکه ديگه لبخند نمي زد، با قيافه ای جدی به من گفت:
- خب تو کاملا درست ميگي، تو يک جادوگری.
بعد از شنيدن اين حرفش ديگه داشت هيجان از درونم سرريز مي کرد. البته باورش چندان برام سخت نبود. چون همونطور که به دامبلدور گفتم از قبل تا حدودی بهش پي برده بودم.
- تو هم يک جادوگري؟
- آره.
- ثابت کن!
احساس کردم دامبلدور چندان از لحن حرف زدنم خوشش نيومد. اون ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
- اگر همونطور که گفتم قبول کنی که به هاگوارتز بيای…
- البته که ميام!
- پس بايد منو پروفسور يا قربان خطاب کنی...
سرانجام مروپ
تام ريدل (پدر) مدتی پس از ازدواج با مروپ ساحره ی جوان، او را ترک کرد و به خانه قديميشان در هنگلتون کوچک بازگشت تا ادامه زندگی خود را در کنار خانواده اش باشد. مروپ در اين زمان تنها در لندن زندگی می کرد و تنها اميدش برای زندگی به دنيا آمدن فرزندش بود که بعدها به لرد ولدمورت مشهور خواهد شد. او در زمان بارداری خود به قدری در تنگا قرار داشت که مجبور شد تنها و ارزشمندترين مايملک خود را يعنی گردنبندی که از ميراث گنجينه خانوادگی مارولو در اختيار داشت در شب سال نو با بهای بسيار اندکی بفروشد. او در همان شب سرد و برفی تصميم گرفت قبل از مرگ خود برای در امان ماندن جان فرزندش، به دنيا آوردن و همچنين نگهداری کردن از او را به پرورشگاه بسپارد. بنابراين خود را به پرورشگاه کودکان رساند و ساعتی بعد در همان جا فرزند خود را به دنيا آورد. او بعد از به دنيا آوردن فرزندش نام پدرش را بر او نهاد و از پرستارانش خواست که او را همانند پدرش «تام» صدا بزنند... و پس از آن در همان پرورشگاه جان باخت.
خاندان گانت
باب آگدن، کارمند وزارت اجرای قوانين جادويي برای انجام مأموريتش مجبور مي شود به هنگلتون کوچک سفر
کند تا در آنجا با خانواده گانت ملاقات کند. او به محض رسيدن به کلبه گانت که در حواشی روستا و در ميان انبوه درختان بنا شده بود ناگهان با مردی روبرو می شود. اين مرد (که بعد معلوم ميشود مورفين گانت پسر آقای گانت است) بدون هيچ درنگی در حالی که به زبان مارها آگدن را تهديد مي کرد به آگدن حمله کرده و او را نقش زمين مي کند. در همين حال پدر او (آقای گانت) از کلبه خارج شده و بعد از جر و بحث های طولانی سرانجام آگدن را به خانه راه می دهد. آگدن در خانه آقای گانت علت آمدنش را شرح مي دهد و مي گويد که برای دستگيری پسرش، مورفين به آنجا آمده است. به اين علت که او در برابر ماگل ها از جادو استفاده کرده است. گانت نيز که همانند نوادگان ديگر سالازار اسليترين از تعصب خانوادگی شديدی برخوردار است در جواب او از اجداد و نياکان خود صحبت ميکند و برای اثبات حرف های خود گردنبند سالازار اسليترين را که بر گردن دخترش مروپ است به او نشان می دهد. در ميان بحث و جدل های آنها ناگهان از بيرون از خانه صدای پای اسب ها و همچنين صحبت های بين دختر و پسری به گوش مي رسد. آنها با هم درباره خانواده گانت صحبت مي کردند. در اين لحظه مورفين، برادر مروپ درباره علاقه مروپ نسبت به تام (پسر پشت پنجره) شروع به صحبت مي کند و باعث عصبانيت پدرش مي شود. زيرا تام ماگل زاده بود و آقای گانت به خاطر تعصب به خاندانش ناخواسته و از روی عصبانيت به مروپ حمله ور ميشود و گردن او را تا حد خفگی فشار مي دهد. آگدن که تا اين زمان مات و مبهوت به آنها نگاه مي کرد (زيرا آنها با يکديگر به زبان مارها صحبت ميکردند) برای جلوگيری از کشته شدن مروپ به دست پدرش افسون ريلاسکيو را روی گانت اجرا مي کند. مورفين به دنبال او شروع به دويدن مي کند و او را تا بيرون از منزل دنبال می کند ولی آگدن موفق مي شود خود را به جاده اصلی برساند و فرار کند. در همين حال تام ريدل (پدر) و دختر زيبايي سوار بر اسب خود به سر و وضع آگدن مي خنديدند...
سلام به همه هری پاتری های عزيز (تام ريدلی های عزيز!)
اميدوارم حال همتون خوب باشه و هاگوارتز اکسپرستون هميشه رو ريل های خوشبختی حرکت کنه!
راستش چند وقت پيش که وبگردی می کردم ديدم از هر ده تا وبلاگ حداقل شيش- هفتاشون هری پاتريه يعنی اين طور بگم هر کی (چه هری پاتريست چه غير هری پاتريست) واسه دل خودش برداشته يه بلاگ درباره هری پاتر ساخته و کلی مطلب و عکس کپی کرده توش.(البته منظورم همه نيستن ها! فقط بعضياشون.) خلاصه منم واسه اين که جا نمونم اين بلاگو ساختم. اينم بگم که من سعی می کنم مطلبام دست اول باشن و تا جايي که ممکنه کپی نکنم(البته فقط سعی می کنم ها!) خواهشی که از شما دارم اينه که با فرستادن جغدهاتون خوشحالم کنين(يعنی نظر بدين!) هر کس هم که دوست داره تو اين وبلاگ مطلب بنويسه يا باهام تبادل لينک کنه تو بخش نظرات واسم بنويسه.



